خرید بک لینک
سلام خانم دکترچند وقتی است حالمان خوش نیست. البته خیال نکنید به همین خاطر بوده که برایتان چیزی نوشتیم، نه؛ راستش را بخواهید چند روز پیش شنیدیم جایی درددل کردهاید، ما هم هوایی شدیم چیزکی بنویسیم. مخصوصا اینکه بار آخر هم گلایه کرده بودید چرا تا به حال چیزی برای من ننوشتی. شما که خوب ما را میشناسید، نمیتوانیم رک و مستقیم مثل آدمیزاد حرفمان را بزنیم. باید بپیچیم لای لفافهای، استعارهای، قصهای چیزی تا با خودمان کنار بیاییم که حالا میتوانیم این را منتشر کنیم. ما اگر بلد بودیم خودمان را بروز بدهیم که حال و روزمان اینطور نمیشد. دلخور که میشویم، میرویم توی خودمان؛ میخوریم حرفمان را. انگار که دهانمان را طلسم کرده باشند، هیچ صدایی ازش بیرون نمیآید. یک عمر چوب همین ساکت ماندن را خوردیم. چه چیزهایی را از دست دادیم سر زبانی که ناگهان قفل میشد، و چه آدمهایی را.از بچگی ترسم این بود که نکند کسی را برنجانم، نکند کسی از من ناراحت باشد. یا از اینها بدتر، نکند اشتباهی ازم سر بزند. چه اشتباهی؟ مهم نبود؛ هر کاری که دیگران میگفتند اشتباه است، خطرناک است، و همه آن «نباید»ها. آنقدر ما را امر و نهی کردند که خیال کردیم فقط کافی است آدم خوبی باشیم تا خوشبخت شویم. این را قبلا هم بهتان گفته بودیم، خاطرتان هست؟ لبخندی از سر دلسوزی زدید و یک «آخی» هم ضمیمهاش کردید. بچه بودیم، و هنوز هم بچهایم. بزرگ شدن کار ما نبود.آدمیزاد زاده اشتباه است. این را نمیدانستم. حالا کمتر سعی میکنم بقیه را نصیحت کنم که فلان کار را بکنند یا نکنند. دیر فهمیدیم که یکوقتهایی باید اشتباه کرد. یکوقتهایی باید بیرون از خط نقاشی کرد، باید سیگار کشید، باید نگران همسایه نبود، باید شیطنت... نکردیم اما. به خودمان سخت گ

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 14:10

سلام فاخته جانهیچ ننوشتی و نگفتی کجایی و چه میکنی. من البته خبر شدم که هواپیما سالم نشسته و حالا هزار کیلومتر آنطرفتر هستی. من هیچوقت با این معیارها و واحدهای فیزیکی ارتباط نگرفتم. نمیفهممشان. گولزنندهاند؛ در ظاهر به طور دقیق همهچیز را مشخص و معلوم میکنند اما آدم آخرش نمیفهمد معنی و مفهومشان را. میدانید منظورم چیست؟ من توی کلهام نمیرود که 100 کیلومتر چه فرقی دارد با 350 کیلومتر و هزار کیلومتر. بگذار بگویم من چطور محاسبه میکنم و چه میفهمم؛ من همینقدر سرم میشود که وقتی کسی را نمیبینم یعنی از من دور است، و اگر کسی هر روز حالم را بپرسد یعنی به من نزدیک است یا میخواهد نزدیک شود. شما همیشه دور بودید از من، حتی آن وقت که پیام میدادید، حتی آن موقع که روبهرویم نشسته بودید، حتی وقتی دستهایتان را گرفتم.فاخته جان تا آدم به آدم نزدیک نشود هیچ احساسی را نمیفهمد. این پیامهای مجازی هزار حرف صمیمی و زیبا هم که داشته باشند دستآخر چیزی را در ما تکان نمیدهند، قلبمان را لمس نمیکنند، ما را شیفته نمیکنند. بعضی حرفها دلیاند، بعضی پیامها دارند از صفحه نمایش گوشی بیرون میآیند، اما به ندرت. هرچند حتی همانها هم رد پایشان نمیماند، پنداری دود میشوند میروند توی هوا. سازندهاش هم از این ماجرا باخبر است، برای همین یک گزینه Pin هم تعبیه کرده تا که آن بالای صفحه گوشی باشد و یادمان بیاورد. حالا اگر یک روز گرم یا خنک بهاری بیایی کنارم بنشینی و دستم را بگیری، من ناخودآگاه توی ذهنم عکسش را برمیدارم و برای همیشه خاطرم میماند. تازه هروقت هم یادش بیفتم آنقدر تر و تازه است که تنم مور مور میشود.فاخته جان این کلمهها قدرت عجیب و غریبی دارند؛ دستکم برای من اینطور است. البته که ا

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 14:10

صفحه بندی